خرید بک لینک
از خانواده ام و فهمشان و عشقشان، خوشحالم. از دوستانم و صمیمتشان خوشحالم. از دانشگاهم و رشته ام خوشحالم. از عکس هایم خوشحالم. اما هیچ چیز این غم ناشناخته را تسکین نمی دهد. از بی پولی ناراحتم، از بی شغلی، از وضعیت کثافت مملکت، کثافت جهان، از وضعیت همواره معلق، بی آیندگی، از ظلم و نادانی، و از اینکه پول دست کسانی ست که دلم نمی خواهد تف هم کف دستشان بیندازم. اما هیچ کدام این ها هم دلیل غمم نیست. یک چیز کوچکیست در من که از همه چیز بزرگتر است... یک فقدان وجودی؟ نمی دانم... آنقدر بزرگ که نمی توان نامیدش و آنقدر کوچک که نمی توان دیدش.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 17:05

نه حوصلهام میکشد به تماشای فیلمی یا چیزی، نه به خواندن کتاب و مقاله، نه به گوش کردن پادکست و گاهی حتی موسیقی. خالیام میکند. انگار نه چیزی برای ارائه به جهان دارم نه چیزی از آن میخواهم. زمان کند در من میگذرد. از همهٔ شبکههای ارتباطی هم بیرونم. دریچهام یکی دو کانال خبریست، چند گروه با آدمهای غریبه که حرفهایشان را نمیخوانم، چند پیام کوتاه در روز با دوستانی که میدانیم همهمان چقدر گرفتاریم، اینجا، و کانال کوچکم که قانون no words برایش گذاشتهام و گاهی مشترک کردن تصویری در آن، به دنیا وصلم میکند. میدانم که میگذرد عزیزم... اما وقتی این اندازه در قعری، تقریباً هیچچیز برایت اهمیتی ندارد. اینکه روزی دوباره مشتاق و شادمان خواهی شد هم.برچسبها: افسردگی

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 17:05

«میان نخواستن مرگ و نخواستن زندگی، جایی کوچک هست که بتوان ایستاد، هرچند انگار روی زغال داغ ایستادهای.» جفری روف

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 17:05

عازم شهر غمگینم هستم. تنهایی، تسکینم میدهد. پشت پنجرهٔ قطار، چشم دوختهام به غروب بیانتهای بیابان و به لحظهای فکر میکنم که نوزاد تازهرسیدهٔ کوچک را به سینهام میفشارم و پوستش را لمس میکنم و آرام میگیرم. به اینکه الان هیچ چیز دیگری جز همین در دنیا نمیخواهم.به لحظهای فکر میکنم که ایستادهام سر کوچه، چشم در چشم خانه. لحظهای که نمیدانم چه چیزی از آن خواهم دید؟ منظورم از خانه، همان در قهوهای، و درخت زیتون است. تنها بازماندهها. چند ماه است که میخواهم از دایی، یا بابا، یا پسرعمو یا هر آدمی که از آنجا گذر کرده است، بپرسم: «سر جایش هست؟» اما جرئت نکردهام. توان شنیدن پاسخ نداشتهام. اما برای فیلمم به یک پلان انتهایی احتیاج دارم. ده ماه است که این پلان را انتظار کشیدهام. پلان درخت زیتون که در برابر تلی خاک صافشده، تنها مانده است. حالا دارم به سراغ ترس میروم. به سراغ تمامکردنش. قدری از بهانهام فرار از کثافت شهر بود، قدری دیدار فرشتهٔ کوچک، و قدر دیگر دیدار با تو خانهٔ فروریخته، که جرئت نکردهام به زبانت بیاورم.غروب، تا جایی که میتواند به درازا کشیده و سیاهی را به تاخیر انداخته. صدای ممتد قطار تسکینم میبخشد...برچسبها: آن خانه

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 1:00

این شهر پسم میزند. ماشین توی خیابانهایش که حرکت میکند، فکر میکنم: باید برگردم. تحملش سخت است. تحمل غمش، که غم من است در واقع. غم ناشناخته و ازلی من که اینجا شدید میشود. این شهر یادآور سرشکستگیهاست. یادآور کودکیست، که زیباست، اما چیز دیگری در آن کودکی بوده، که به خاطرش نمیآورم، اما آزارم میدهد. باید بازگردم. باید به همان تهران کثافتزده که خستهام کرده است، بازگردم. کجاست جای من...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 1:00

احتمالاً زیاد حرف میزنم. مثل خاله که زیاد حرف میزند و حرفهای تکراری میزند و حوصلهام سر میرود. البته من آمدهام اینجا تا به همین حرفها گوش کنم و نوزاد چندروزهاش را بغل بگیرم تا افسردگیاش بهتر شود. که نمیشود. و هرچند سال بگذرد او ناراحت است. زنهای این خانواده همه ناراحتاند. من، مادرم، خاله، خالهٔ کوچکتر، مادربزرگ، و گاهی حتی خواهر کوچکم. در این افسردگی موروثی نمیشود کاوش کرد. زهر میزند بالا. حالا که چندباره این آدمها را دیدهام که فقط غصه میخورند و با غصه میگذرانند، سوالی مربوط به خودم به ذهنم رسیده، که آیا فضیلتی هست در با غصه گذراندن و از آن نوشتن؟ و گاهی خوشحال بودن، و خیلی وقتها هیچ چیز نبودن، و گذراندن و از آن نوشتن؟ یک چشم را درکوهها و دشتها و درهها همراه خود گذر دادن؟ چشم کلمهها را. کلمههایی که احتمالاً مثل حرفهای خاله تکراریاند. نمیدانم. واقعاً نمیدانم. درِ کانال تلگرامیام را به کمک دوستم قفل کردهام که در آن چیزی ننویسم. که یک چشم، رو به لحظههای شخصی و درونیام نباشد. چشمی که آدمهای دور از من زیادی به آن دسترسی دارند. فکر میکنم که ممکن است به خودشیفتگی نزدیک شوم و این هم ترسیست میان همهٔ ترسها، که اکثرشان ترس از قضاوت شدن است. نمیدانم. کانال بسته است اما کلمهها متوقف نمیشوند. دائم تجربهها را از جانب خودشان میخوانند. و میخواهند که خوانده شوند. فضیلتی هست در راوی زندگیام بودن؟نمیدانم.برچسبها: نوشتن

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 1:00

صدای بخاری توی اتاق است و بوی پرتقال و شب طولانی ست. پاییز در اینجا تمام و کمال است. موسیقی نواخته می شود. توی اتاق می چرخم. می چرخم و اشک ها قل می خورند پایین و توی گردش ها گم می شوند. توی چرخیدن از جایی به بعد ایستادن سخت می شود. دلت نمی خواهد بایستی. دلت می خواهد همین عبور تا رهایی ادامه پیدا کند. به زمین می افتم. سرم توی دست هام؛ حالت تهوع می گیرم. چیزی توی گلویم گیر کرده است که نمی توانم گذشته ام را بالا بیاورم. مدام قی می کنم و قی کردن اشک می آورد. اما دوباره برمی گردد در من. بالا نمی آید. تمام نمی شود. فراموش نمی شود. باد که می آید خوابم می گیرد. آن شب دلم می خواست بخوابم روی تپه. وسط کوچه. جایی که برگ های نارنجی چنار توی هوا چرخ می خوردند. بید مجنون کمی پایین تر می رقصید. رود کوچکی کمی بالاتر از میان پله ها جاری بود. شب هم از صداهای مزاحم خالی. بهترین جا برای خوابیدن بود؛ شاید هم برای مردن. باد که می آید مردنم می گیرد.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 20:27

۲ آذر ۰۲سوالم این است که چطور میشود تنها بود؟ منظورم دور بودن از آدمها نیست. منظورم این است که چطور میشود با خود بود و چیزی نخواند، چیزی نشنید، چیزی نگفت، چیزی ننوشت. ادبیات و موسیقی به وجود آمدهاند که تسکین ببخشند. و میبخشند. نوعی از ارتباط را برقرار میکنند با وجودها و جهانهای دیگر. و این، پرکردن تنهاییست. پرکردن فضاهای خالی. پرتکردن حواس است و سرککشیدن. چطور میشود هیچ کدام از این فضاها را پر نکرد؟ انسان موجودیست به غایت تنها که خود را روی سیارهای یک سر خشکی و شوری، مییابد. اما چطور میشود این لحظه را تجربه کرد؟ چطور میشود همانطور که هستیم، با هستی خود روبهرو شویم، بدون هیچ واسطهای؟ به غایت رنجآور است و به همین خاطر تجربهکردنش سخت است. دست انسان سریع میرود به روشنکردن یک ملودی. به مرورکردن یک متن. به نوشتن چند کلمه. به حرفزدن در ذهن. انسان فرار میکند از رو در رو شدن با این رنج بینهایت. مثل دستی که از روی آتشی میجهد و برمیخیزد. سوال این روزهایم این است که؛ چطور میشود درد کشید؟۴ آذر ۰۲راه فعلیام برای رهایی از درد، پناه بردن به دردی بزرگتر است. وقتی احساس تنهایی میکنی، خودت را بیشتر تنها کن. راهم برای تسکین درد، تسکین نیافتن است. ظرفت آنقدر بزرگ بشود که این آزردگیها تویش گم بشود. اما کجاست درد بزرگتر؟ چطور در آن جا میگیرم؟ این ظرف لعنتی، پس کی و چطور کش میآید؟ تابستان که به باغ رفته بودیم، همه رفتند توی رودخانه اما من ایستاده بودم یک گوشه. میرفتم و برمیگشتم. آب سرد بود. مطمئن بودم نمیتوانم. ارغوان گفت: «جسمت میتونه، ذهنت نمیتونه». بعد گفتند که راهکارش این است که بروم توی آب و همانجا بمانم. مدتی یخ بزنم و بمانم. بمانم. بعد همهچیز عادی میش

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 20:27

همینطور که سربالایی را، با کیسههای لیمو و پرتقال توی دستم، آرام راه میروم و به سایهام نگاه میکنم و فکر میکنم که گاهی چقدر دنیا سیاه است، «ظریفه» صدایم میکند. صدایش را نمیشنوم چون کروکودیلها دارند توی گوشم میخوانند. اتفاقی میبینمش. دختر هشتسالهای با موهای لخت کوتاه و لباس سادهٔ صورتیاش، از من میپرسد که کمک نمیخواهم؟ چیزی تو قلبم سوسو میزند. بلوف هم نمیزند، واقعاً میخواهد بیاید و با دستهای کوچکش، کیسههای مرا بگیرد تا سختنفسیای را که به نظرش آمده، کم کند. اسمش را البته کمی بعدتر میفهمم. وقتی لبخند و تشکری تحویل دادهام و مطمئنش کردهام که توان دارم و کمک لازم نیست. چند جملهای همکلام و همقدم میشویم و سر سهراهی، خداحافظی میکنیم. بعد میآیم توی کوچه، همراه صدای آب جاری، از کار دنیا که نازکی و سختیاش اینطور به هم پیچیده است، گریه میکنم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 20:27

صفحه بندی